نمایشنامه ایرانی:واگویه های پندار باورمداران در آستانه حضور
واگویه های پندار باورمداران در آستانه حضور
هوشنگ جاوید
بازي اول: پندار پير سادهدل
بازيكننده: پيرمردي خراساني، با كت بلند و شلوار رسمي كهنه، شال زرد كربلايي، عينك به چشم و عصا به دست، با اُرسيهاي چرم گيلاس به پا.
با قطع شدن صداي موسيقي، نور بر صحنه ميتابد، دكور انتزاعي، از نقوش معرّق و كاشي و آينه و ابر و باد، براي تمامي صحنهها همين گونه، پيرمرد، دستمال ابريشمين در يك مشت و عصا در دست ديگر، آرام آرام وارد ميشود.
پيرمرد: آقاجان با شِمايُم، گوش بداريد، مو نِفَهميدُم، شنيدههارَم به يادُم نِسْپُرْدُم، اونچي هم كه شنيدُم همچي درست به كار نَبِستُم، دِرَختُمه كنار جوبِ پر آب، نِكاشتم كه به گاهش رويش كُنه و به گاهش ميوه بده و به گاهش ساية نوازشگري هم به ما بِنْدِزَه. (ميايستد با دستمال عرقش را خشك ميكند، ساعتش را مينگرد و دوباره راه ميافتد) آخ كه دِلُم پُرَه، آقا مِخوام داد بِزِنُم: هِي مردم درخت خودتانِه مُندوِ شورهزار نِكاريد كه هيچ وَخت نه رويشي اَزِش مِبينين، نِه بَر و سايهاي بِراتا مِدِرِه.
(ميايستد، عاجزانه. تلاش در تلقين تجربه دارد، رو به تماشاكننده) ديلُم مِخَهايي رَ بِدَنِن كه همگويي و همنشيني و همانديشهگي با بدانديشِ بَدكار، هَمچي يَه كه انگار درختِتارْ، بَرِ شورهزار كاشتَه بِشين. امان از بدانديش بدكار، (دست ميتكاند، سر ميتكاند) اَدَم رَ به خار و خَس ناچيزِ بييَهوو فُرا مِگِردَنَه، ميگي دِ برابر هَر يَلَه بادي از اين سو به اون سو تُو مُخورين و شاقتَك مِزِنن، آخِرشَم (جزِ ميزند در خود ميگريد) مَند و آخالها و نخالهها مُفْتِن، وَختي هم كه وَر مِخِزِن، شما ورخاستين، دنيا دَر رِفتَه، همسونِ مو (اوج اشكها) (آرامتر پس از پاك كردن صورت خود) همه جا، آشُفتَه ديده مَرِ، دِلِت، رِوونِت، حتي نَندو كودونِت، هَمَه چيزِت پَت و پوتَه، بنياد و نهاد و كِردارت هم رِفتَه به باد (با خود ميانديشد و افسوس ميخورد) باور كن آقاجان، همچي زِمينلَرزَه و تُندآبي به بُنيادُم افتيده كه از مو همه چيزو مِه بَر كِندَه، همه يَم مُپُرسَن ايي آشُفتگي از چيه؟ (عصبي) از مرگ مُفاجايَه، به شما چي، از مويَه، از خودُمَه نمتِنُم بُگوم، يعني نِمِشَه گفت. (آراي) خودتا كه بهتر مِدِنين آقاجان، مو به گِردَنِ خودِمَم هَس، مو مِديدُم كه گَردونَه دِرَه مِرَه كه از راه بيرون بِشَه و گردونهسوار رِ سرنگون كِنَه، اما چُلمَني كِردُم زدُم به در بيخيالي، در حالي كه هم گردونه رَ، هم گردونهبان رَ خوب مِشناختُم. (با تضرع پيشتر ميآيد و آرام به دور خود ميچرخد و ادامه ميدهد كه:) آقاجان مردم حالا كه، مردم زمانِ ما نِسْتَن، يَك سري مردمونِ سراسيمه يَن، آشفته و درهم، تِپ و تِرِخِ به گردونة آتيشي سوار مِرَن، بيخيال گردونهبان اصلي، افسار هم كه رها، (بازيگري به سبكسواران ميكند) دست به افسار نِدِرَن پا به رِكاب دَرَن، زود شتاب مِگيرَن، بيتابيها زياد رفته، يك گازو (خسته ميايستد و روي عصا پايين ميرود تا بنشيند) يَك بوق و يَك تِرَق، (رو به تماشاكننده) گدازة خشم فرو خُفتَهيَن دِ شكلِ مركب آهنيسوارايِ بوقزن، (كنجكاوانه) اَخِر كارشا رَم كه مِدِنين، (آرام با كمك عصا برميخيزد انگار از آن بالا ميرود) دوده و ترمز و تصادف و بد و بيراه و جار و منجَر (ايستاده) شمشير و بِرنو نِدِرَن، به عوض زِبون دَرِن خداخدا، مو كه، آقاجان خودت مِدَني، خداشَم بِدَنَه، صد تا از ايي گردونَهها رَ به گردونة خِرَدُم نِدادُم، مو يَك عمر راهوار پيمودُم كه شايستَه و بايِسته به فرجام بِرْسُم، چراغ مهر دل مارِ فروزان كُن، مهربانيتانه بِگردُم كه روشنايَ مهر شما، روشنگر سراچة دل آدمايي چون مويَه. (آيَفتمند و مشتاق) آقاجان، از رِشْقَندِ مردُم پرهيزُم دِه، مو كه هيچوَخت كسي رِ رِشقَند نِكِردُم، مارِ سِزاوارِ رِيشقَند نَكو، بِچِّههام رِشقَندُم مُكُنَن، به جان كي بُگوم، دِلُم آماس كِردَه، دِرُم مييوم پيش شما كه دِرمونِ دردايِ مو برين، مو كه از قند و چربي و اينا سر در نمييَرُم، مو آرزوي يَك زبون راستگو دِشتُمُ دِرُم، از دروغ پرهيز دِرُم، گريز دِرُم، آرزوي مو رِفتَنِ آرومه، كام دروغگو خشكيده باد، آقاجان، همو دستاي نيكوكارِ تِه دِ دستاي مو بِگذَر، گاس مو دستاي شمارِ با همة مهرش با شادموني خُچار بُدُم، همچي كه ديلُم خُنَك بِرَه، (در تمام مدت اداي جملات رؤياگونه حركات را انجام ميدهد) بِدِنُم، كه مِدِنُم، دست شما يَه كه مِتِنَه دستِ مورَ از تو تاريكيها بيگيرَه وُ بييَرَه بيرون به مينِ نور، مو اَصلَن مِدِنُم كه شما چشم به راه مو، اينجايين كه، مو بيام، دستامِه بگيري و گره از كارِ مو وا كني (با صداي بلند) آي شمسالشموس بتاب كه نيروي ناپيداي تو رِ، مو با ايي جسم لاجونُم مِفَهمُم، خودِتَم مِدِني، آقايي كُن، دَردمِه دِوا كن.
(آرام انگار در رؤيايي عجيب گام ميزند حركت ميكند، در خود و بيخود، مشتاق و عاشق) اَمَدُم كه دست گشاده كني و مو رَ به خانهات راه بدي، شادي به مو بِدي، كه به خانَهم بِبِرُم، قُبَّه تِه بِگِردُم، مو اَمَدُم به خانَهات، تو هم خَنِة دِلِ مو رِ پر كُن، آقاجان، السلام عليك يا...
(با صداي دف و زنبورك و هياهوي مردم در حريم حرم نور ميرود)
[پايان بازي اول]
بازي دوم: پندار داراي نادم
با ضربات طبل و دف و دايرهزنگي و نوري كه بر صحنه فلاش ميشود، مردي ميانسال و شيكپوش، هراسان و فريادزنان بر صحنه ظاهر ميشود، وحشتزده به هر سو ميدود و ميگريزد، با قطع شدن صداي طبل و دف و نور فلاش، مرد با چهرهاي خسته، عرقريز، و نفسزنان، آرام از سويي وارد صحنه ميشود، نور عمومي و عادي.
مرد دارا: شما كه ميدونيد آقا، من هميشه دوست دارم كنار پنجره بشينم و از فراز به چشماندازهاي دوردست نگاه كنم، اما حالا يه چيز برام جالبه، اينكه بيام پيش شما، كنار پنجرهتون بايستم، حتي نميتونم بشينم، تازه ايستادن پشت پنجره هم مشكل داره، اين همه آدم، تو در تو، نفس به نفس، فرو شده تو آغوش شما، زير سقف عبامانندتون، برام هميشه عجيب بوده، دستِ كه بالا مياد تا دخيل شه، سرهايي كه فرو ميافته، چشمايي كه گريون ميشه، ژرفاي حرم شما، شكوه در خود فرو رفتنه و به خدا رسيدن، اين همه آدم، حالا نوبت منه، خوبيش اينه كه گذرنامه هم نميخواين، وارسي هم كه شدم اثاثيه هم كه ندارم، خودمم و خودم. (لحظهاي درنگ و هراسي كه در او رشد ميكند) اما نه، بابام خدابيامرز ميگفت: هميشه، آدم خودشه و خدا، وقتي وارد مكان زيارتي ميشه، وضع فرق ميكنه، خودشه و خُدا و شفيعي كه انتخاب كرده، پس حالا منم و شما و خدا.
(ترسيده و آيفتمند چند گام به جلو و اطراف برميدارد) همين جاس كه باباي آدم مياد جلو چشاش آقاجون، درسته من تنهام، اما وقتي اين حرفا يادم مياد، چار ستون تنم رعشه ميگيره، (زانو زده و در خود) من يه مرد پنجاهسالهام، خامانديش، سوداييِ سود و سور، خُب چي بگم آقا، ميگن شما همه چيز و ميدونين، پس چه جاي گفتن؟
(رو به تماشاكننده) ارث پدري بود، زحمت كشيده بود، نميشد كه به بادش بدم، بايد پول روي پول ميكردم، وقتي باباهه مرد، منم زدمش به كار، (خجالتزده و شرمگين) خُب يه اِنقُلتي هم تو كار ما بود، قبول، ولي، آخه پولو نميشد يَله بدم تو دست اين و اون، حالا كه پام رسيده اينجا دارم ميگم.
(آرام روي زمين چمباتمه ميزند) اصلن آقاجون دارم ميام پيش شما كه پيش از رفتنم استخون سبك كنم، بگم ناگفتههامو، كه دلم خالي شه، درد نيست، (عصبي) دِق شده اومده حنجرهمو گرفته، شبا خواب ندارم، نميدونم چي كار كنم، آقاجون ببين مَنِ بازاري كه بماند، تاجر بينالمللي، حالا چَپَم خاليه، پَشم و پيلم هم ريخته، آشكارا دارم ميگم ديگه. (روي زمين تند چهار دست و پا تا جلو صحنه ميرود) به شما كه نميشه دروغ گفت، واسه همينه كه دارم ميام پابوس آستانة شما.
(آرام و رؤيايي قد ميكشد) شايد تو پرواز خيال كنار شما، پشت پنجرههاي پر برقتون، يه جايي واسة دل منم پيدا شه، درسته تنها اومدم، ولي فكرشو كه ميكنم ميبينم چقدر سايه روي دوشم سنگيني ميكنه، (هراسناك به هر سو با فلاش) سايه نزولخوري، سايه دوز و كَلَك، سايه چشم بد به ناموس مردم داشتن، ساية نفرينهاي مردم، شايد ساية نگاه بچّههايي كه تو درآوردن اشكاش كاراي منم دخيل بوده، (فرياد ميكشد) آقا ميترسم، به خدا ميترسم. (نور عادي ميشود لحظه درنگ و بعد) (ترسيده و در خود) حالا اينجا از خدا ميترسم، روزي صد بار به خودم ميگم خدا بخشايندة بخشايشگره. هزار بار اين و اون به من گفتن و ميگن، اما (ميلرزد) وقتي با خودم فكر ميكنم كه بخشيدن هم حدّي و اندازهاي داره، ترسم دو برابر ميشه، آقا، (گريان) جونِ جوادتون، نَه، نَه، ميدونم ناراحت ميشين، اصلن قسم دادن و قسم خوردن نداريم، وقتي دستم رويه، چه معني داره.
(شرمزده نفسزنان و شَرِه) آقا دارم ميام كه شفاعت ما رو پيش خدا كني، آخه با چه چيزي؟ راست ميگين: اونقدر پروندة من خراب و سياهه كه، اما خب ماجراي توبه و برگشت چيه كه ميگن و گفتن؟
(حق به جانب) آقاجون من گند زدم به گذشتهام، حالا ميخوام كه شما يه جوري درستش كني، چه جوري شو نميدونم، كليد اسرار دست شماست.
من يه گناهكار، اصلن قبولِ صد در صد، اما حالا تموم قد، شق و رَق كامل گناهكار، اومدم اينجا كه چي؟ شما با ما راه بياين، با خدا صحبت كنين بنده شو ببخشه، من يه عمر با خدا راه نيومدم حالا اونكه خالق دنياس با ما راه بياد، بندگي خدا كه هيچ، نوكري شما رو ميكنم.
(آيفتمند و پرهراس) آقا نتيجة كارام زده به ريشة جونم، قلبم، ريهام، كليهام، اوره و چربي خونم، شدم يه بيمارستان متحرك، دردي كه مثل خوره داره منو ميخوره، بدتر از اون خورة روحم، هراس از اينكه چه جوري به تنهايي ميتونيم بريم، اونم به جايي كه نميدونم كجاس؟ جالبه كه نه ميتونيم كاري انجام بديم كه جبران شه، نه هم ميشه اينجا رو زمين موند، من اينو دير فهميدم همينه كه منو ميترسونه.
(به سوي تماشاكننده پريشان و درمانده چونان گدايان در لباس دارا) بعد يه عمري دويدن و قلدري كردن حالا ترسو شدم، نه از مرگ و مردن كه از رفتن ميترسم، رفتن به ناكجاآباد، تنها يه جا برام مونده، (به سويي دست دراز ميكند) آستان شما، دست من و ضريح حرم امن شما، كاري كن كه خدا منو ببخشه، (گريان) ميدونم ديره، ولي خدا بخشايندة بخشايشگره، اميد من هم همينه، اگه شما شفاعت منو قبول كنين و پيش خدا واسطه بشين، السلام عليك يا...
(نور با صداي زنگها و همهمهها ميرود)
[پايان بازي دوم]
بازي سوم: پندار زباندارِ ناگويا
در بازي نور، بدون هيچ صدايي، جواني سيساله و خوشلباس، با پروندهاي در دست وسط صحنه سر در گريبان نشسته، نور كه عادي ميشود، مرد ناگويا به آسمان سر ميافرازد.
مرد ناگويا: من دارم ميام كه شاكي بِشَم، آقا يه عمره سوختم و دم نزدم، يه عمره وانهاده شدم، هميشه اسير رفتار دلسوزانة اين و اون بودم، آقا ديگه بسه، حالا دارم ميام كه شاكي بشم، از كي؟ از خدا! (با تندي برميخيزد) چيه؟ (بيحوصله در خود) بالاخره يه جايي بايد باشد كه افرادي چون من بتونن از دست خدا شكايت كنن، مگه شما نزديكتر به خدا نيستيد؟ پس شما چه كارهايد؟ به ما كه گفتن هستين، من از تَهِ قلبم از شما متشكرم كه عريضة بلندبالاي منو به محضر الهي ميرسونيد، (با شادي عجيب) بهش بگين خداجون، يه جوون نه يه پدر تقريباً جوون، اومده در خونة من، از شما شكايت داره، ميگه خالق من، رسم اينه، حكمت خلقت چيه؟
(در خود و شرمگين) آقاجون شايد شما بگين مگه تو با ديگران چه فرقي ميكني؟ آقا من به ديگران كار ندارم، اونا همه زبون دارن، من چي؟ (عصبي) من كه نه گوش دارم نه قدرت حرف زدن، يه عمر تو گُنگي به سر بردم، هميشه زبان اشاره جاي زبان ده سيري كه تو دهن من جا داده كاركرد داشته، آخه چرا؟ (فرياد و گريه در خود، درنگ و سكوت و كاويدن خود) باور كن آقا هميشه مواظب كارهام بودم. اگه همين طوري مثل خيليها، جلو خودمو نميگرفتم كه الان توسريخور هزار تا آدم بيخود و باخود بودم، نه پولداري بابام به دردم ميخوره، نه فيس و افادههاي مادرم، برادر و خواهرام كه جاي خودشونو دارن، زور ميزنن تا كسي بشن، لطف ميكنن سر به سر من نميذارن. هميشه اين حرف كه: چه كنيم، لالِ ديگه، ناگوياست.
ميگن از خيليها باهوشترم، دست خدا درد نكنه، اما باهوش بيزبون چه معني داره؟ آقا كجا ديدين كه كسي هوش و حواسش درست باشه، نمرههاش و درسهاش و كارهاش و مداركش همه خوب باشه، اما ناگويا باشه، نتونه حرف دلشو خوب بيان كنه؟ پدربزرگم ميگفت: خدا رو شكر كن پسرجون كه چشمها و تن و بدن سالم داري، هوش و حواسِت جَمعه. قبول، خدا رو شكر، (هيجانزده و دلخور) اما حالا دارم ميام كه حسابمو با خدا صاف كنم، چيه؟ به من نمياد كه اينكاره باشم؟ شما كه ميدونين آقا، از تَهِ دلم حرف ميزنم، يه عمر ميخواستم اونچه كه به زبانم مياد بيان كنم، نشده، اما حالا با دلم حرف ميزنم، پيش شما كه حرف دلا رو ميفهمين، براي شما كه خوب ميشنوين، به خدا بگين؛ يكي اومده اينجا كه با دلش نه، از عمق وجودش حرف ميزنه، چقدر اينجا خونهتون قشنگه. (حيراني و رؤياگونه) حريم حرمتونو دوست دارم، اين همه آدم، اين همه تحمل دارين كه مردم از همه جاي دنيا بيان و درداشونو فقط به شما بگن، پيش شما حرف ميزنن تا سبك بشن، اما حرفاي من يه چيز ديگهس، درد بيصداس، درمونش هم دست خداس.
(كمي سرك ميكشد انگار با فردي مجهول صحبت ميكند) ميدونم كه الان گوشتون به منه، باور كنيد آقا، از اين همه اشاره كردن با دست و صورت خسته شدم، به خدا بگين گناه بزرگترامو از من برداره، زبونمو بهم بده كه بتونم حرف بزنم، تنبيه بندة بيگناهشو تموم كنه.
(سكوت، عصباني، در خود ميكاود و ميچرخد و معترض) زجر ميكشم، امروز بچة كوچيكم كه هفت سالشه اومد جلوم، ميخواست كلي پرسش از من بپرسه، اما بعد از يكي دو تا اشاره، خسته شد و گذاشت رفت. گفت: باشه تا مامان بياد ازش بپرسم، درد و سوز دلم اونجا بود كه صد برابر شد، خدا كه ميبينه، ميدونه، ميفهمه، چرا زبونمو بهم نميده؟ (با فرياد همه مدارك را اهدا ميكند)
اين همه مدرك، همهشو بدين به خدا، شما بدين، مدرك ميخوام چي كار؟ (گريه) گوياييمو بهم بده كه بتونم راحت بگم، خداجون دوستت دارم. پسرم دوستت دارم، آقاجون دوستت دارم، شما كه ميدونين، يه بار فقط يه بار به زنم بگم دوستت دارم. (نفسزنان و عرقريزان، سكوت و شرم) به خدا بگين، اين چند روز باقيماندة عمرو به من شيرين كُنه. قول ميدم آدم باشم، من اين رو قبول دارم كه تو اين دوره زمونه هم ميشه مثل حضرت آدم توبه كرد، واسه همينه كه اومدم پيش شما، ميام كه به خدا بگين: يِه نفر براي گناهايِ نكردهاش، اومده با زبون دلش توبه كنه، تا قدرت گويايي بهش بدي.
من هيچ گناهي مرتكب نشدم، زبون بيزبوني من تا امروز باعث شده كه پاك بمونم، نه ستايش كسي رو گفتم نه گفتة بدي داشتم، نه به هزار مسئلة مبتلا به سايرين، دچار شدم. ميخوام راهمو برم، اما از امروز ديگه بيگفتار نه، با گفتار. (درنگ و آيَفتمندي)
به خدا بگو، يه بنده اومده ميگه: براي يه بار هم كه شده، بذار لذت اينكه ميگن: حرف با عمل بايد يكي باشه رو بچشم، آخه بنده كه به آفريدگارش اعتراض نكنه به كي بكنه؟
(گام به جلو) خيليها براي بخشش گناه و درمان درد ميان پيش شما، اما من اومدم كه واسطه بشين، قدرت كلام به من داده بشه، اينكه ديگه كاري نداره، واسه خدايي كه اين دنيا رو معماري كرده، هيچ كاري نداره، (دلخور) شكايتم از همينه، اين همه قدرت خلقت، من بيزبون به كي بگم غير شما و خدا، اومدم كه بتونم حرف بزنم، پاي در ورودي آستانة حَرَمِت با صداي بلند داد بزنم: السلام عليك يا...
(با صداي هياهوي زائرين و بازي نورها مرد ناگويا آرام ميرود و نور هم ميرود)
[پايان بازي سوم]
بازي چهارم: پندار مدير مستأصل
با صداي ضربات دهل و دايرهزنگي كه به صورت ريتم لنگ نواخته ميشود، نور بر صحنه گسترده ميشود و مردي خوشپوش آرامآرام به صحنه گام ميگذارد. ورود او صداي ضربات را قطع ميكند. (مدير آرام تا كنارهاي از صحنه رو به تماشاكننده جلو ميرود، ساعتش را مينگرد، نور بر چهرهاش موضعي ميشود. ساير نورها رفته)
مدير: يك هفته تمومه كه كارگرا تو اعتصابن، تلاش كردم موافقت هيئت مديره رو جلب كنم، حتي حاضرشون كردم بهشون اضافه دستمزد هم بدم، اما تقاضاهاشون بر طبق طبقه، منم كاري از دستم برنمياد.
(نور عمومي ميشود و مدير به حركت درميآيد) باور كنين آقا، حتي حوصلة حرف زدن هم ندارم، گرچه اعتصاب يك دعواي جزئييه كه گاهي منجر به پيروزي كارگرا ميشه. گاهي هم حرف كارفرما پيش ميافته، اما در هر حال يك مشكل وجود داره، اينكه دو طرف در صورت پيروزي دست از انتقام برنميدارن، مدام نقشههاي خيالي ميكشن، مدام ترديد، آقاجون، من چه كار كنم؟
(صداي زنگ پيام كوتاه موبايلش، نگاهي ميكند و در همان حال حرف ميزند)
من يه مديرم، جون كندم تا مدير شدم، شما كه ميدونين، خدا كه شاهده، آقا تو بچگي حسرت يه نوشابه خوردن به دلم موند، بابام نداشت كه خرج كنه، كار كردم و درس خوندم تا به اينجا رسيدم. (صداي زنگ تماس موبايلش، بيحوصله مينگرد و پاسخ ميدهد)
مدير: بله، سلام عليكم و عليكم السلام، ببين ميشه بعداً تماس بگيري، الان دارم تو يه جلسه، با كيها؟ با امام رضا، خنده نداره كه، (عصبي قطع ميكند) بيشعور، (كمي درنگ و سكوت) حالا آقاجون افتادم سر چند راهي، كارگرا از خودَن، منم فرزند كارگرم، اما حالا تو موقعيتي هستم كه اونا باورشون نميشه، منم كه نميتونم پَتة گذشتهمو، واسه بُرّي جماعت كارگر به آب بدم، (سرك ميكشد، ميپايد و آرام سخن ميگويد) از يه طرف بالاييها، از يه طرف خونوادهام، آقاجون به خدا بريدم.
پسرم ميگه (فيكس ميشود)
صداي پسر: كمتر از پاژرو سوار شدن در شأن خانواده ما و شخصيت كاري شما نيست.
مدير: (از فيكس درآمده): وقتي هم كه بهش ميگم بابا، من حتي يه دوچرخه هم نداشتم كه باهاش برم سَرِ كار، ميگه (فيكس ميشود)
صداي پسر: پدرتون شما رو استثمار كرده، شما حق ندارين همون بلا رو سَرِ من دربيارين، تازه اون دورة شاه وِزوِزَك بود، شما يه مدير انقلابين، جبهه رفتين واسه چي؟ تلاش كردين واسه كي؟ حَقِّتونه بابا.
مدير: (از فيكس درآمده) آخ آقاجون، كاش مديريت تو سرم ميخورد، دردمو به كي بگم غير از شما؟ سفارش كه زياد ميشه كارگرها، حاضر به چند شيفت كار كردن نيستن، كارگر موقت و پارهوقت هم كه مياريم، اعتراضشون بلند ميشه كه امنيت شغلي نداريم. روزنامهها هم كه ابنالوقت، دنبال تيتر روز، همه چي يهو، بيخود گُنده ميشه. (شرمگين و خواهشمند) هيئت مديره تصميم گرفته همه رو اخراج كنه، من براي خودم نيست كه اومدم پيش شما، براي اون عدة دست به دهن گنجشكروزي هم هست، (نور موضعي، ساير نورها رفته) اونا هميشه ترسشون از گرسنگي و بيكاريه، هميشه سربهراه و ساكِتَن، سكوتي كه هميشه با ابهام ترس براي مديران بالا و پايين توأمه، حالا اعتصاب هم كردن كه بدتر از بدتر. (نور عمومي شده) (دلخور و ناراحت) كار كه نكنن، دستمزد ندارن، از كجا بخورَن، خودشون به كنار، خانوادهشون چه ميكنن؟ (صداي زنگ تماس موبايلش، عصبي آن را قطع ميكند) واي چه روزگاري شد؟ اَصلَن اومدم پيش شما كه دخيل بشم، پاسخ بشنوم، آقا مديريت رو ادامه بدم، يا براي هميشه ببوسم اين شغلو بذارم كنار، برم اون ور دنيا، خونواده هم خوشحال و راحت؟ (شرمگين) اما نه، خيلي از دوستام ميگن بايد همين كارو انجام بدم، مدام تو گوشم ميخونن: (فيكس)
صداي پچپچها درهم و با هم: هجرت كن، معطل نكن، قرآن هم همينو ميگه، كم آوردي هجرت كن، تَوانشو كه داري، برو بابا معطل نكن. (نور عمومي) مدير از فيكس درآمده، (هراسان) مشكل چيز ديگهس آقا، من مسلمون از ديار ايمانيِ خودم هجرت كنم كجا برم؟ بين يه دنيايي كه ده سال طول ميكشه به فرهنگشون عادت كنم، زبان كه جاي خودشو داره، ساعت لاطائلات هم كه به درد من نميخوره، نصف اونچه كه ميگن راحتي كه من اينجا دارم، ماهواره، اينترنت، ويلا، امكانات مالي، با اين همه آرامش ندارم، با خودم نميتونم كنار بيام، باور كنين دارم ديوونه ميشم آقا، يه سرگردون كه شبها با ده تا قرص مختلف چهار ساعت خواب داره، سر مسئلة هيچي و نميدونم چي.
(آرامتر و پرهراس) آقا اگه بگم نميخوام خدمت كنم، يه جورايي به خونهاي ريختهشده پاي اين انقلاب هم خيانت كردم. پس من چي كار كنم، بالاييها يه چيز ميخوان، پايينيها يه چيز ديگه (نور موضعي، فيكس)
صداهاي مختلف: اين بخشنامة محرمانهس، تعديل بايد انجام بشه، محرمانه اومده سخت بگيرين، بر طبق اين بخشنامه روابط صميمي نداشته باشين. به كارگرا رو ندين. سرعت وام رو كم كنين، آقاي مدير هواي كارگرا رو نداري، آقا اين طرح تعديل يعني چي، آقاي مدير چرا با ما سرسنگيني؟ (نور عمومي ميشود) (مدير ناراحت و عصبي)، بعد تو سخنرانيها اين ور و اون ور مدام نصيحت كه: با كارگر اينجور باشين، مدير بايد اونجور باشه، آقا ديوونه شدم به خدا، آخه كجاي دنيا اينقدر دوگانگي در مديريت كلان وجود داره؟
(بغض در گلو) آقا دارم دِق ميكنم، همه ميان اينجا كه با شما درداشون شفا پيدا كنه، خيليها پول ميخوان، خيليها تو عاشقي گير كردن، اما درد من يه چيز ديگهاس، كلنجار با خودَمه، درديه كه نميدونم كجا بگم، اگه به دريا بگم بخار ميشه، به جنگل بگم آتيش ميگيره، دستمون هم كه به اون بالا بالاييها نميرسه كه راحت حرفمونو بگيم، تنها راه، درد دل با شماس، هيچي نباشه عقدههام وا ميشه، ميتركه سرطان نميشه، من از بچگي باور دارم كه شما به حرفاي ما گوش ميدين، اما اين بار ميخوام گوش تنها نباشين، بلكه منو راهنمايي كنين، واسه اينه كه اومدم پيش شما، اومدم اينجا پاي آستانهتون.
(صداي زنگ پيام كوتاه موبايلش، توجه مرد، صداي زنگ تماس موبايلش.
او موبايل را خاموش ميكند در جيب ميگذارد و پيروزمندانه جلو ميآيد.)
مدير: آقاجون تماس اين و اون برام اصلن مهم نيست، مهم اينه كه شما با من تماس بگيرين، من يقين دارم اين كارو ميكنين، اومدم بشينم و آن قدر اشك بريزم تا جواب منو بدين، ميدونم كه ميتونين، كاري نيست كه گره و مشكل داشته باشه و به دست شما وا نشه، هر چي نباشه شما گرهگشاي كاراييد، خدا هم كه بخيل نيست، بندههاشو دوست داره، ببينين من يه مديرم، اما اومدم دم اين درگاه به گدايي، كمكم كن آقاجون، هم به من هم به كارگرام و خونوادههاشون، همه عرض سلام دارن، همه ميخواستن اينجا باشن تا به شما بگن: السلام عليك يا...
(با صداي طبل و دايرهزنگيها نور ميرود)
[پايان بازي چهارم]
بازي پنجم: پندار دلدادة جوان
رقص نورها با صداي سينهزنيهاي عجيب و غريب مُد روز و همهمههاي پاي حرم و صداي موسيقيهاي بيهويت كه ريتم دو چهارم پر هيجان دارند در صحنه آغاز ميشود، جواني در لباس تين جين پاره پوره، پوتينهاي عجيب و غريب به پا و كلاهي كه برعكس نهاده، وسط صحنه چمباتمه زده است و سر در گريبان است، نور كه عادي ميشود او آرام به حرف درميآيد.
جوان: ببين آقاجون، دارم ميام سراغت كارِت دارم، با حس كامل دارم ميام، شديداً هم حاجتمدارم، درسته كه درس نخوندم و يه جورايي مادون راهنمايي شدم. اما سَرِ كارم، نه از اون سر كاريها، (برميخيزد و خود را تكان ميدهد و در همان حال) الان هم كه، درسته كه هَمچي بفهمي نفهمي چَپَر چُلاقَم، اما اين روزگارِ پُفَكي، چپق عشقمونو دودي كرده (ميآيد جلوتر) حقيقت مطلب، خودت كه ميدوني آقا، خيلي وقته تو كوك اين دخترهام كه ميشناسيش، اسمشم كه چي؟ ميدوني خُب، آخه از بچگي به ما حالي كردن كه يه جورايي شما آمار همه رو دارين، پس ديگه رودهدرازي لازم نداره، مَخْلَصِ كلوم، ماجرا از يه چَت ساده شروع شد، اما حالا بياندازه ماجرامون جالبناك شده، (صداي زنگ تماس موبايلش) ايناهاش، خودشه، با اجازه، چطوري، خوبم، اومدم سمتاي مشهد و حرم و اين حرفا، آره، جات خاليه، نازي بازي چيه بابا، حال داري، شما تو چشاتون سگ بستين، اونام همچي پاچة دل ما رو گرفته كه جرئت دررفتن نداريم، بدجوري ما رو خِفت كردي، آره، بذار كارم با آقا تموم شه، ميام، خيلي دارَمِت، بابا بذار با اين ريزه دين و ايمون يه كم با آقامون صفا كنيم، مَسيج پَسِيج نفرستي، چت هم بيچَت، فعلاً خاموش تا بعد (موبايلش را خاموش ميكند) ديدين آقا، خودش بود، يه هفتهاس واسه خاطر ما تو حبس مادرشه، نميذارن ما همديگه رو ببينيم، (كمي عصبي و متعرض)
اول از همه يه چيزو ميخوام روشن كنم، من، تو اين چند سالة عمرم، از همه شنيدم كه بايد با شما اتوكشيده حرف زد، اما آقاجون چه كنم ياد نگرفتم، بگو يه اِپسيلون عربي، بيلمَزَم، اما اينم ميدونم كه راستة كارِ ما، ميخوره به دم آستانة شما، راستياتش زيارتنومهخون نيستم، اما زيارت كردن بلدم. شما ضامن آهويي و الان من يه اسبم، گيج و مشنگ، اوضاع خيلي اِفتضي دارم كه نگو و نپرس، از ادبي شدن هم بدم مياد، اَصلَن آقاجون مگه هر كي پيش شما مياد باس اِند عربي و زيارتنومهخوني و جانماز آب كشيدن باشه، من اين حرفا حاليم نيس، واسه اينكه با دلم دارم ميام پيشت، ارزش دلم بيشتره يا زيارتنومه؟ آقاجون (عصبي) حضرت، نوكرتم، به مولا دوستت دارم خودت هم خوب ميدوني، (دستپاچه انگار خراب كرده و ميخواهد درست كند) اينم آگاهم كه ميدوني همون قدر كه شما رو دوست دارم، اين دخترم دوست دارم (شرمگين و دودل) حالا كم و زيادشو ميزون نكردم كه كدوم خونه آخرش پُرتَره، (ميخواهد جو را عوض كند) در هر حال، چون ميدونم كه خيلي اسمي هستين و اِشكِلِ همه رو برطرف ميكنين، اومدم خدمتتون كه اِند آقاييتونو بهم نشون بدين. يعني ما قابليت نداريم؟ يه جُفت كاكُلي سفيد شامي، ده كيلو هم گندم روش نذر حرمت، (مينشيند و سرك ميكشد و آرام سخن ميگويد) من به اين همه آدمي كه تو حياط خونة شما راه ميرن كاري ندارم، (دلخور و آرامتر و در خود) گرچه كه به عقيدة من خيليشون امت ويزويزَن، يه عدّهشون هم از بس يه عمر اين و اونو گرفتن، حالا اومدن به شما گير دادن، گولمالي ميكنن كه از گير و گرفت در بيان، (جسورتر و فهيمانه) شمام خداييش پردليها، اين همه آدم بيست و چهار ساعته حرف ميزنن، شمام همه رو با معرفت گوش ميدي و خيلي وقتام آقايي خودتو ثابت ميكني، حالا يه آقايي هم در حق ما ميخوام بكني، گرچه تو امامت هشتمي، اما كارِت بيسته، خيلي درستي، (خودماني ميشود) شما كه ميدونين ما واسه هم لاو تِرِكونديم، عشقمون هم لَمَشت نيست، مَشتِه، ماني من كَمِ درك، درست، با درآمد كمي كه دارم شكر خدا آويزون كسي نيستم، (جلوتر ميآيد و خواهشمندتر مينمايد) ميدونم و يقين دارم كه اينكارهاي، يعني بِرِسوني، ما رو هم به هم برسون، اوچيكتم، اِند مرامي به خدا، آقاجونِ من، حرفامو جدّي بگير، هيزم پرت نميكنم، (مينشيند، گريه ميكند، با كلاهش بازي ميكند، مثل يك بچة بهانهگير عصبي) تمامقد هَنكْ كردم آقا، دختره رو هم كه يا مُفت نخواستم، باباش درسته، مامانشه كه واسمون كلاس گذاشته و دايم اِشكِلتراشي ميكنه، (آرام برميخيزد) خودت كه اطِّلي آقا، خدمت شوما جاي غيبت و دروغ و كلك نيست، ننههِه غيبتش نباشه ـ چون شما ميدونين ميگم ـ مدام اف بي آي بازي درمياره، (عصبي و آتشي) مَنِ بدبخت، يخمك، اف جي اسِ با ستاره، (شرمگين) خلاصه آقاجون، از دست كاراي ننههه، خيلي شاكييَم، (ناراحت) هر بامبولي هم زدم، دندهاش جا نميخوره، (به سوي تماشاكننده، پرخاشگر) بعد يه سال نامزدي، كلي دو دَرِه كردن ما، حالا صاف گذاشته وسط دوگولة ما كه چي؟ (اداي مادرزن را درميآورد) تو راستِ كار ما نيستي، كلاسِت پايينه، دخترمونو به كسي ميديم كه حداقل، يه رنوِ تحصيلكرده زير پاش باشه، (شيشكي ميبندد) ذغالفروش! (انگار خراب كرده) ببخشيد آقا، منظورم دختره نيستها، استغفرالله (دستپاچه شده) خلاصه بدجوري زير يه خم ما رو گرفته، (عصبي شده) اَه، گند بزنه منو كه اين همه دنبال چَت رفتم، يه روز دنبال زيارتنومهخوني نرفتم. در هر حال آقا شما حرف منو ميفهمي، مگه نه؟ (سكوت و درنگ)
(بغض در گلو) من كه تو زندگيم حتي به يه ژياِموِ هم دستم نخورده، حالا باس چي كار كنم، سَرِ كارم گذاشتن، سُلفيدَنَم، حالام ميخوان سوسكم كنن، خلاصه دارم ضايع ميشم، خدا هم كه ضايعاتجمعكن نيست، چي ميگن؟ آدم ساخته انسان ميخواد، انسان ساخته آدم ميخواد و از اين حرفا، مگه نه؟
حالا آقاجون، حضرت، نوكرتم، اومدم و شما رو صميمي گرفتم كه چي، درسته ما آدم نشديم اما بندة خدا كه هستيم، اومدم كه نذارين به ما ضد حال بزنن و ضربهمون كنن، پير عاشقي و لاو تركوندن بسوزه كه ما رو جلو امامِمون هم خراباتي كرده، (خواهشمند و گريان) چَمَنتيم، شِل و شولتيم، خيلي نميخوام باهاتون كَل كَل كنم، اومدم كه هم كمپهنايي مو ببخشين، هم زندگيمونو راس و ريس كني، هم از اين گير و گرفت دربيايم و دست در دست دختره بيايم پابوست و دو تايي به عشق آقاييت با لب خندون همين كه الان ميخوام بگمو، با هم بگيم كه: السلام عليك يا...
(با صداي هياهوها و همهمهها و موسيقي دو چهارم پرهيجان نور ميرود)
[پايان بازي پنجم]
بازي ششم: پندار سارق نادم
با صداي زنگولهها و زنگها نور بر صحنه گسترده ميشود، مردي با كلاه كَپ كُتي رنگ و رو رفته، شلوار جين بر تن، كفشهاي ورني به پا، آهسته و آرام به صحنه پا ميگذارد، جلو ميآيد و متين و منطقي با تماشاكننده وارد گفتوگو ميشود:
سارق: شما از زندگي ما خبر دارين؟ من عمراً تو اتاقهاي بزرگ بالاشهر و ميون شهر بازي كردم، بابام هم اينكاره بود، خدا بيامرزتش اون بود كه به جاي دست ما رو گرفتن و به مدرسه بردن، قفل وا كردن و از ديوار بالا رفتن و استفادة بهينه از انگشتامو بِهِم ياد داد، به قول ننهام، دست به ديوار به دنيا اومدم. (ناگهان به هم ميريزد، ميآشوبد) اما ديگه دوست ندارم كنج بيغولهها جا بگيرم. يه عمر از اين هُلدوني به اون هُلُفدوني، بابا ديگه بريدم، كفم بريده جون شما، به خدا، آقا جون نه از انقلاب چيزي حاليمه، نه از اسلام، اما شما و امام حسين و حضرت علي و حضرت عباسو خوب ميشناسم، پيغمبرم كه قربونش برم همه رو آدم كرد الّا ما (دلخور از خود، مكث)
قربونت، تو كه ميدوني، يعني اينطوري به ما گفتن مام قبول كرديم، ديگه نميخوام برم تو زمين بازي، كدوم بازي؟
(دزد ميشود) بازي قايم كردَنَك، مردم اجناس و اموال و غيرهشونو قايم ميكنن، مام ميريم پيدا ميكنيم و مصرف ميكنيم (شرمنده و به خود آمده) يعني ميرفتيم.
اما آقا قضيه حالا طور ديگهاي واسه ما رقم خورده، يه عمر ما اموال مردمو زديم و برديم، تازگيها يه مامانم اينا از راه نرسيده دل ما رو زده و برده، درسته من آدم خوشنام نيستم (حق به جانب) ولي خونوادهاش رضايت دادن، (متفكر) منم از همين تو حيرَتَم، اگه كار خدا نبوده، پس كار كي بوده؟ حالا آقاجون اومدم اينجا بپرسم كه: آيا كسي خواسته ما رو سَرِ كار بذاره؟ همينجوري شم كه شما ميدونين ما سر كاريم (متفكر) اما گمون ندارم، (در خود و با خود) پدر دختره خودش به من گفت: اگه كار داشته باشم و سربهراه باشم دخترشو به من ميده، (مكث) آره آقاجون، حالا دو به شك شدم، دلم عِينِهون راديات پرايد جوش آورده، همش احساسي ميشم، اين احساسه تو وجودم درست شكل سماور تقي قهوهچي، مُدام قُل قُل ميزنه. يه قُل ميگه خوددار باش، نبادا خودتو لو بدي، يه قُل ميگه: باس برم به دختره بگم، درسته كه باباش از من يه چيزايي ميدونه، اما دختره حيفه. (عصبي) قُل بعدي ميگه: برو بگو كه حضرات، خانوم محترم، ما رو كه ميبيني، يه عقبه هم داريم، اونم يه جادة خاكي چال و چول (مكث، آرام و باهراس) اما آقا، ترسم از همين عقبهاس كه دارم، شوما كه دانشمندي، از خدا پنهوم نيست، شومام كه ما رو از خود باس بدوني، مگه نه؟ قبولمون هم نداري نقلي نيست ما كه قبولت داريم آقا، شوما كه ميدوني يه دوره تموم به قدر يكي دو سال، نه نه نه دو سه سال، اَهَه نه بابا چهار پنج سال، آره پنج ساله و پِلِقّي با الكليات و آبكيجات عقد اخوت بسته بوديم. (افسوس بر گذشته دارد) خودمونيم آقا، واسه يه پنج سيري يا چار ليتري كار درست، دم چه خِرسَن بكهايي رو كه نديديم، همه روزگارشون زرشك آيندهشون آب زرشك، مام كه بوتونمون اِشكِل آرماتوري داشت، تا اينكه يكي از بر و بچ اهل بند، تو آخرين پا گرفت ما، عقد ما رو با آبكيجات باطل كرد و ما رو با شوما آشنا كرد، مام نديد، شرافتاً گذاشتيم كنار (مكث در خود و اطراف ميكاود) چه كنم آقا، دوره و زمونه با ما راه نمياد، سواد ما كه زير ابتدايي شد، ادبيات ارتباطات هم كه نداريم، همه چيم از اول صفر، (كلافه شده) زود جوش ميارم، عين هاپو پاچهگير شدم، دست خودم نيست، واسه اينكه بالادست خودم عمراً دستي نديدم (دستهايش را به جلو كشيده و برانداز ميكند) آقا نيگا كن (با صدايي بلند، شرارت در وجودش لحظهاي پا ميگيرد) اين دستا رو هيچكي نداره، هم متخصص ديواره، هم كليد همة قفلهاي بسته، (شيطان درونش سر برداشته) دست بندازم به قفلهاي ضريحتون همه رو سه سوته باز ميكنم، جيبهاي قفلزدة آدماي پشت ضريح كه عين آب خوردنه، يه دست عين دستا ميدوني، چند ميليون كه هِچ چند ميليارد ميارزه؟ (به دستهايش با اشتياق مينگرد، اما پس از لحظاتي با لرز و ترس دستهايش را پايين ميآورد) اما آقا گند بزنهشون كه اين همه از ديوارها بالا رفت، اما يه بار به سمت خدا بالا نرفت چون نميدونستم، كسي به من نگفته بود كه دست خدا بالاترين دستهاست، (دستهايش را قايم ميكند و با ترس) آقا ميگن شانس آوردم كه نخوردم به دوره دست و انگشت بريدنها، ميگن خدا اين دستا رو ميسوزونه، درسته؟ (مكث)
(با آيفتمندي) آقا حالا ديگه درمونده شدم، به خودم يه پسگردني زدم و گفتم: تعظيم كن، اين همه از عمرت زِپرِشك، كي ميخواي آدم شي (بغض در گلو) مَنِ اسب، مَنِ گاگول فرنگي اِنْقَدِه از دنيا پرت بودم كه وقتي دختره ازم پرسيد: اهل كجايي؟ بياختيار بهش گفتم: رو ديواراي شهر، شانس آوردم، فكر كرد شوخي ميكنم كلّي خندهناك شد، (خسته و درمانده) آقا به خدا توبه ميكنم، از خودم خسته شدم. خاطرخواهي كارمو به اينجا كشونده، ندانم، عشقه كه عشق آورده، عشق است، حاله، والّا من كجا و در خونة شما، يا بهتر در خونة خدا كجا. آقاجون، يه طورايي شدم، بركت شما و عشق و خدا و دختره و هر چي، عقبهام رو چي كار كنم؟ يه عمري منكر واضحات بودم، يه عمري يه نقشه و يه رمزگشايي و پول جيرينگي ناحق، تموم آرزوهاي منو برآورده ميكرد، فكر كه ميكنم مدام حبس به حبس شدم، بندي نمونده كه رو ديواراش يادگاري ننوشته باشم، همه اينجور موقعها ميگن دست خودم نبوده، اما حضرت، من هر چي كشيدم از اين دستا بوده و بيعقلي خودم، اين همه از ديوارها بالا رفتم به عشقِ پايين پريدن و غلتيدن تو پول، اما حالا رو زمين وايستادم به عشق پريدن، (با تضرع) اومدم اينجا كه پرامو باز كنين، نه به عشق عشق، بلكه به اسم خدا، (در خود ميپيچد چونان مار زخمي) آخ خداجون چي كار كنم كه منو قبول كني؟ (تضرعكننده) جون آقا قفل بخت ما رو وا كن، كليددار اصلي خودتي، منم قبولت دارم، آقا دانم كه شما ضامن غريباني، چه عيب داره يه بار هم كه شده ضامن مَنِ دلهدزدِ گداگرسنه بشي؟ از آقاييتون كم نميشه، بزرگيتونو ميرسونين، آقاجون (با شادي) به خدا بگين يه بندهاي اومده اينجا پشت دراي حرم من، كه تو عمرش پشت هيچ دري نمونده، عيبش اينه كه نادوني كرده و يه عمر زده به كاهدون و حاليش نبوده، يه عمري قايمكردههاي مردمو پيدا ميكرده، حالا شما قايمكردة اينو پيدا كنين. حالا اومده كه ببخشيش، ديگه همين. (با شادي به جلو ميآيد) راهو شما پيش پام بذار، كمكم كن آقا، نمكگيرمون كن كه بريم سر اصل مطلب، خيلي باحالي آقا، چه دم دستگاهي دارين، هواي ما رو داشته باشين، نوكرتم، السلام عليك يا...
(با صداي موسيقي و ترانة پاياني نور ميرود پرده بسته ميشود)
[پايان بازي ششم و نمايش]
طُرقبه ـ مشهد ـ بهار ١٣٨٦
تئاتر/تاتر/نمایش/ برتولت برشت/میلادشایسته